
*تلفن از دست مادرم نمی افتد،می گویم:«هاشمی کم کسی نیست،اینقدر تلاش نکن،فوقش رای 20 نفر رو جمع می کنی»ولی ته ته دلم می گوید احمدی نژاد برنده می شود،یعنی می شود؟
*رو به روی ستاد انتخاباتی هاشمی خبری را زده اند که طرفداران احمدی نژاد آیت الله جوادی آملی را مورد هتک حرمت قرار داده اند! تکذیبیه دفتر آیت الله جوادی آملی را رویش می زنیم،چند ساعت بعد دوباره همان آش و همان کاسه!
*توی اتوبوس ایستادم و دارم استحمار یک نفر را بر دوست ساده لوحش می بینم!«جفتشون بدن ولی بد از بدتر بهتره»عجب جمله قصاری شده بود تو اون روزها!
*همسایه روبرویی مان عکس احمدی نژاد را بر در خانه اش زده بود،حالا که کنده بودند داشت به زمین و زمان فحش می داد،"حاجی،کوتاه بیا!"
*خانه کسی مهمانی رفته ایم،برنامه نگاه یک با خنده به احمدی نژاد می گوید:«حقیقت داره می خواهید اسم سمند را عوض کنید و ذوالجناح بگذارید؟» صاحب خانه به پدرم می گوید:«شما به کی رای می دهید؟من که خودم ایشون رو ترجیح می دم»
*"احمدی نژاد می خواد هرکی از خودش خوشگلتره رو بکشه،خوش به حالت،زنده می مونی!"یکی نیست بگه تویی که این اس ام اس (اون زمان هنوز پیامک نیومده بود!) رو می فرستی دماغت تو آفسایده،کسی بهت گیر می ده؟
*«حواست باشه کوچولو،تو که از احمدی نژاد حمایت می کنی می دونی دیگه نمی تونی تو خیابون با این لباسا راه بری؟(همین لباس توی تصویر بقل) تازه خوب چشم چرونی هات رو بکن می خواد پیاده روها رو دیوار بکشه تا دیگه دخترا رو نبینی!»...چند وقت پیش دیدمش تو خیابون با یه لباس خیلی جلف تر از لباس من داره چشم چرونی می کنه!
*«پسرم،تو هم صلوات بفرست تا احمدی نژاد رای بیاره!» نمی دونم مادرم چند تا صلوات نذر کرده بود ولی تا سه روز ذکر شمار از دستش نمی افتاد!
*«باباجون،نمیشه حالا به احمدی نژاد رای بدی؟»...خدایا ببخش،مجبور شدم روی برگه رای پدر بزرگم بنویسم«اکبر هاشمی بهرمانی»
*«بابا،به کی رای دادی؟»جواب درست و حسابی نمی داد،مادرم در گوشم گفت:«دیدم نوشت احمدی نژاد»
*روزنامه کیهان سوم تیر،بالایش نوشته بود:«چاپ دوم» گویا دادستانی تهران تیتر یک کیهان را نامناسب شمرده بودند و تیتر یک به «ملت کار را تمام کرد» تغییر کرده بود،آقای شریعتمداری چی نوشته بودید؟
نوشته شده توسط محمد حیدری در یکشنبه دوم تیر 1387 ساعت 13:16 | لینک ثابت |
دوست نداشتم کلیشه باشم،اما حس می کنم دارم کلیشه می شم!
برای همین تصمیم گرفتم توی یه وبلاگ دیگه برای خودم بنویسم.
برای همین تصمیم گرفتم توی یه وبلاگ دیگه برای خودم بنویسم.
نوشته شده توسط محمد حیدری در جمعه سی و یکم خرداد 1387 ساعت 23:3 | لینک ثابت |
.jpg)
بعد از سخنان مقام معظم رهبری در جمع دانشجویان استان یزد، مبنی بر اینکه در در زمان مناسب با آمریکا مذاکره و رابطه برقرار خواهیم کرد،بسیاری از رسانه های داخلی و خارجی سخنان ایشان را در راستای حمایت از باراک اوباما،نامزد دموکرات انتخابات ریاست جمهوری آمریکا،برداشت کردند.
اوباما با افکاری که در آن زمان در محافل رسانه ای ازقول او مبنی بر رابطه با ایران مطرح می شد توانست در جامعه رسانه ای ایران و حتی بعضی مردم نیز جایگاه ویژه ای برای خود دست و پا کند؛از آنجا که اسم کامل او باراک حسین اوباما بود،این حس که او مانند بقیه رییس جمهوران آمریکایی ها صهیونیست نیست،در بین مردم وجود آمد.
رویکرد رسانه ملی نیز مانند دیگر رسانه های مکتوب و غیر مکتوب در قبال باراک اوباما،رویکردی نرم بود و وی را طوری به مردم معرفی می کرد که گویا وی کسی است که مانع از پایمال شدن حقوق ایران توسط آمریکا می شود و با ایران رفتاری برادرانه خواهد داشت.
اما اظهارات اخیر وی در لابی صهیونهیست ها،تمام این تفکرات را نقش بر آب کرد.اوباما در این گفتگو ضمن بیان اینکه حمایت از اسرائیل فرا حزبی است و من و مک کین هر دو حافظ منافع اسراییل هستیم،در مورد ایران گفت که هیچ تهدیدی بزرگتر از ایران برای اسراییل وجود ندارد و از اسراییل مقابل تهدیدات ایران دفاع خواهد کرد.
این سخنان حیرت تمامی کسانی که اوباما را تافته ای جدا بافته می دانستند بر انگیخت و آن ها را مجبور به موضع گیری کرد.عده ای سعی در تطهیر خود برآمدند و تقصیرات را گردن دیگران انداختند و عده ای از بیخ و بن حمایتشان را از اوباما تکذیب کردند.در این میان رویکرد رسانه ملی جالب توجه بود که در بخش های خبری خود به تفسیر این سخنان و علل بیان آن ها می پرداخت.
در آخر به گفته جیمی کارتر،رییس جمهور پیشین آمریکا اشاره می کنم که در رابطه با سخنان اوباما گفته است هیچ مخالف اسراییلی که سناتور و یا نماینده کنگره باشد وجود ندارد.
بله،باید دانست باراک اوباما،هیلاری کلینتون و جاناتان مک کین همه از یک ریشه اند و فقط در شاخ و برگ تفاوت دارند.
پی نوشت:به قول یکی از معلمین زبانم «جمهوری خواه ها رک اند و بدون شیله و پیله کارشان را می کنند ولی دموکرات ها دوست دارند سر ملت شیره بمالند و اون ها رو استحمار کنند؛وگرنه همه شون سر و ته یه کرباسن!»
اوباما با افکاری که در آن زمان در محافل رسانه ای ازقول او مبنی بر رابطه با ایران مطرح می شد توانست در جامعه رسانه ای ایران و حتی بعضی مردم نیز جایگاه ویژه ای برای خود دست و پا کند؛از آنجا که اسم کامل او باراک حسین اوباما بود،این حس که او مانند بقیه رییس جمهوران آمریکایی ها صهیونیست نیست،در بین مردم وجود آمد.
رویکرد رسانه ملی نیز مانند دیگر رسانه های مکتوب و غیر مکتوب در قبال باراک اوباما،رویکردی نرم بود و وی را طوری به مردم معرفی می کرد که گویا وی کسی است که مانع از پایمال شدن حقوق ایران توسط آمریکا می شود و با ایران رفتاری برادرانه خواهد داشت.
اما اظهارات اخیر وی در لابی صهیونهیست ها،تمام این تفکرات را نقش بر آب کرد.اوباما در این گفتگو ضمن بیان اینکه حمایت از اسرائیل فرا حزبی است و من و مک کین هر دو حافظ منافع اسراییل هستیم،در مورد ایران گفت که هیچ تهدیدی بزرگتر از ایران برای اسراییل وجود ندارد و از اسراییل مقابل تهدیدات ایران دفاع خواهد کرد.
این سخنان حیرت تمامی کسانی که اوباما را تافته ای جدا بافته می دانستند بر انگیخت و آن ها را مجبور به موضع گیری کرد.عده ای سعی در تطهیر خود برآمدند و تقصیرات را گردن دیگران انداختند و عده ای از بیخ و بن حمایتشان را از اوباما تکذیب کردند.در این میان رویکرد رسانه ملی جالب توجه بود که در بخش های خبری خود به تفسیر این سخنان و علل بیان آن ها می پرداخت.
در آخر به گفته جیمی کارتر،رییس جمهور پیشین آمریکا اشاره می کنم که در رابطه با سخنان اوباما گفته است هیچ مخالف اسراییلی که سناتور و یا نماینده کنگره باشد وجود ندارد.
بله،باید دانست باراک اوباما،هیلاری کلینتون و جاناتان مک کین همه از یک ریشه اند و فقط در شاخ و برگ تفاوت دارند.
پی نوشت:به قول یکی از معلمین زبانم «جمهوری خواه ها رک اند و بدون شیله و پیله کارشان را می کنند ولی دموکرات ها دوست دارند سر ملت شیره بمالند و اون ها رو استحمار کنند؛وگرنه همه شون سر و ته یه کرباسن!»
نوشته شده توسط محمد حیدری در جمعه هفدهم خرداد 1387 ساعت 0:55 | لینک ثابت |
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
عقل می خواست کزآن شعله چراغ افروزد
برق غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز
دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد
دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند
دل غمدیده ما بود که همه بر غم زد
جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت
دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد
حافظ آن روز طرب نامه عشق تو نوشت
که قلم بر سر اسباب دل خرم زد

این روز ها روز خاطره هاست....
خاطره ای از تو ندارم...اما پرم از نوستالوژی...پرم از لرزش های خفیفی که وقتی تصویرت را از شیشه جعبه جادو می بینم در بدنم احساس می کنم.
پرم از اشک هایی که ریخته اند برای تو...
پرم از خواب هایی که چهره ات بر آن ها نقش بسته...
پرم از گناهانی که به خاطرش به خوابم نیامدی...
پرم ... دلم پر است که خنده هایت را ندیده ام...دلم پر است که با حرف هایت زندگی نکرده ام...دلم پر است که ندیده ام آن نگاهی که همیشه رو به پایین است...دلم پر است از اینکه مخاطب نبوده ام،مخاطب آن انگشتانی که وقتی از روی زانوانت بلند می شدند و به رفتن اشاره می کردند کوچه ها خلوت می شد و جبهه ها شلوغ.
ندیدمت...دلم پر است از اینکه ندیدمت.
پی نوشت:حضرت آقا...تو را هم ندیده ام... و باز هم دلم پر است....
---------------------
ضد پی نوشت:دیدمت ولی چه دور...

حدودا 10 متر عقب تر...یکم برو سمت چپ(--->)،با زاویه مایل،روی پنجه های پا می دیدمت؛ولی چه دور...
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
عقل می خواست کزآن شعله چراغ افروزد
برق غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز
دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد
دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند
دل غمدیده ما بود که همه بر غم زد
جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت
دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد
حافظ آن روز طرب نامه عشق تو نوشت
که قلم بر سر اسباب دل خرم زد

این روز ها روز خاطره هاست....
خاطره ای از تو ندارم...اما پرم از نوستالوژی...پرم از لرزش های خفیفی که وقتی تصویرت را از شیشه جعبه جادو می بینم در بدنم احساس می کنم.
پرم از اشک هایی که ریخته اند برای تو...
پرم از خواب هایی که چهره ات بر آن ها نقش بسته...
پرم از گناهانی که به خاطرش به خوابم نیامدی...
پرم ... دلم پر است که خنده هایت را ندیده ام...دلم پر است که با حرف هایت زندگی نکرده ام...دلم پر است که ندیده ام آن نگاهی که همیشه رو به پایین است...دلم پر است از اینکه مخاطب نبوده ام،مخاطب آن انگشتانی که وقتی از روی زانوانت بلند می شدند و به رفتن اشاره می کردند کوچه ها خلوت می شد و جبهه ها شلوغ.
ندیدمت...دلم پر است از اینکه ندیدمت.
پی نوشت:حضرت آقا...تو را هم ندیده ام... و باز هم دلم پر است....
---------------------
ضد پی نوشت:دیدمت ولی چه دور...

حدودا 10 متر عقب تر...یکم برو سمت چپ(--->)،با زاویه مایل،روی پنجه های پا می دیدمت؛ولی چه دور...
نوشته شده توسط محمد حیدری در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 13:2 | لینک ثابت |
از مرگ شریعتی
یکی از بحث بر انگیز ترین حوادث زندگانی دکتر علی شریعتی،مرگ اسرار آمیز وی می باشد.دکتر شریعتی در شرایطی که توانسته بود مخفیانه از کشور خارج شود،ناگهان مرگ به سراغش آمد،مرگی که در آن دوران همه آن را به عوامل رژیم نسبت می دادند.حال پس از گذشت سی سال از مرگ شریعتی،مرور چند باره پرونده مرگ وی –برای آن هایی که نمی دانند- می تواند مفید واقع شود.
در این مقاله از دو منبع استفاده شده است،منبع اول که شریعتی .(کتاب مرگ شریعتی،نشر نگاه امروز،محمد رضا حاج بابایی،سعید ابراهیمی) و منبع دوم کتابی است با عنوان«از شریعتی»(نشر ارباب معرفت) که مجموعه سخنرانی های عبدالکریم سروش در مورد دکتر شریعتی می باشد.بخش های آورده شده در این مقاله از آخرین سخنرانی وی با عنوان«از شریعتی» آورده شده است.
در آخر نیز،بخشی با عنوان پی نوشت،نظرات و نکاتی است که به نظرم باید به آن ها توجه کرد.
مرگ شهادت گونه:
صبح 28 خرداد،خانم دکتر شریعت رضوی،همسر علی شریعتی،به همراه سه دختر خود سوسن،سارا و مونا وارد فرودگاه مهر آباد شد تا به همسرش در انگلستان بپیوندد.هنگام بازرسی مدارک پوران شریعت رضوی و مونا(که پاسپورتشان یکی بود) ممنوع الخروج اعلام شد و سوسن و سارا(یا به قول علی شریعتی،سوسا!) به سمت لندن پرواز کردند.
شب پس از رسیدن به ساوت همپتون(محل استقرار دکتر) دکتر با پوران صحبت کرد و سخنان و گلایه های او را شنید و سپس با دخترانش با صحبت مشغول شد و سپس برای استراحت،به طبقه بالا و اتاق خوابش رفت.
سوسن شریعتی در این باره گفته است:«ساعت 11 شب بود که پدر صدایم زد تا یک فنچان چای وارد اتاق پدر شدم که در حال مطالعه بود.هیچ آثار کسالت در او دیده نمی شد. بعد به اتاقم برگشتمک و خوابیدم.»
صبح روز بعد دکتر فکوهی که آپارتمانش را در اختیار دکتر نهاده بود،برای دیدن دکتر وارد شد و سراغ پدر را از سوسا! گرفت و با تعجب شنید که وی هنوز خواب است.
دکتر فکوهی متعجب به اتاق خواب دکتر رفت و پیکر بی جان شریعتی را دید که کف اتاق و صورتش روی زمین است.پوست چهره دکتر کبود شده بود و نحوه افتادن جسد نشان می داد که دکتر در لحظات مرگ تلاش کرده بود که خود را به در برساند،ولی نتوانسته بود و پشت در به زمین افتاده بود. مساله شک بر انگیز این بود که با وجود سردی هوا در شب،پنجره اتاق باز مانده بود،در صورتی که همیشه آن را می بستند و...
و البته در این کتاب با بیان آخرین نامه شریعتی به پدرش و تفالی که به قرآن زده سعی در شهید جلوه دادنش کرده اند(آیات 20 تا 41 سوره توبه)
مرگ طبیعی،به روایت عبدالکریم سروش:
در اینجا خاطراتی را می گویم که کاملا واضح و روشن در ذهن من است،سه نفر بودیم و به منزلی که دکتر شب قبل اقامت داشتند رسیدیم.در آنجا دختران دکتر می گفتند:«تا دیرگاه با ما نشسته بود و سخن می گفت،نشست و نشست و چای خورد و سیگار کشید و تعریف می کرد و... تا نزدیک سحر.نماز صبحش را خواند و رفت تا بخوابد.هنگام صبحانه هر چه منتظر شدیم نیامد،به اتاق رفتیم و دیدیم که با صورت به زمین افتاده.جای ساییدگی بینی اش هم معلوم بود، همان هنگام که خواسته از تخت پایین بیاید قلبش درد گرفته و دست روی قلب گذاشته و دست روی قلب گذاشته و دیگر نتوانسته کنترل خود را حفظ گکند و با صورت به زمین افتاده.به هر حال با دیدن این صحنه آمبولانس خبر کرده بودند و آمبولانس در همان محل علائم حیاتی را کنترل کرده و گفته بودند 15 دقیقه است که فوت کرده است....در همان اتاقی که مرحوم دکتر خوابیده بود سطلی بود که شاید در آن حدود 40 ته سیگار بود،یعنی در همان مدت کوتاه،دکتر مقدار زیادی سیگار کشیده و البته طبیبان می دانند که با آن فشار عصبی و این جور سیگار کشیدن سکته امر بعیدی نبود و...
.
.
.
و البته همه این ها را ضمیمه کنید به گزارش بیمارستان ساوت همپتون که علت مرگ را سکته قلبی تشخیص داده بودند.
البته در آخر دیدگاه های ماست در مورد شریعتی،اصلا شریعتی خوب بود یا بد؟عده ای از اینطرف افتاده اند و گفتند باید تکفیر شود(مثل آیت الله میلانی) وعده ای دیگر او را مقدس کرده اند(به اصطلاح روشنفکران امروز).اما واقعا دیدگاه واقعی کدام است؟
به نظر من با اینکه شهید مطهری مخالف سرسخت شریعتی و یا بهتر بگوییم اندیشه های وی بود،با اینکه به قول عبدالکریم سروش اما نیز به حرف شهید مطهری اعتماد کاملی داشتند اما سروش نیز نتوانست کتمان کند که در دوره صدارت آقای خاتمی در وزارت ارشاد،در مسئله شریعتی ایشان موافق چاپ کتاب های ایشان بوده اند و همچنین با اینکه سعی در بی ارزش نشان دادن نامه امام به ابراهیم یزدی برای پاسخ گویی به کسانی برای وفات دکتر شریعتی پیغام داده بودند،می کند.و هر چند مجله سروش،ش102،خرداد60 نوشت:«دکتر در صدد بود در نشستی که با امام دارد دقیقا خط فکری و آینده خودش و خط تبلیغی آینده خویش را به عنوان یک سرباز-این تعبیر خود دکتر است-در هر جبهه ای که اما بگوید،بایستد و انجام دهد.هر چند آقا،نوار«پس از عاشورا»ی شریعتی را در یکی از غرفه های نمایشگاه کتاب(همان اوایلی که رهبر شده بودند) خرید و هر چند بعضی رو حانبون و مراجع به ایشان حمله کرده و ایشان را مورد انتقاد قرار دادند و خیلی چیز های دیگر.ولی جمله ای که امروز در کتاب تاریخ معاصر سوم دبیرستان خواندم،بهترین تعریف برای شریعتی بود.(نقل به مضمون)
«دکتر شریعتی،شخصیتی انقلابی بود که در تبیین و جهت دهی افکار جوانان آن روزها در مقابله با مکتب هایی مانند مارکسیسم و کمونیسم نقش به سزایی داشت که البته امروز بعضی از افکار و عقاید او توسط عده ای مورد انتقاد و بررسی قرار گرفته است.»
والسلام.
در این مقاله از دو منبع استفاده شده است،منبع اول که شریعتی .(کتاب مرگ شریعتی،نشر نگاه امروز،محمد رضا حاج بابایی،سعید ابراهیمی) و منبع دوم کتابی است با عنوان«از شریعتی»(نشر ارباب معرفت) که مجموعه سخنرانی های عبدالکریم سروش در مورد دکتر شریعتی می باشد.بخش های آورده شده در این مقاله از آخرین سخنرانی وی با عنوان«از شریعتی» آورده شده است.
در آخر نیز،بخشی با عنوان پی نوشت،نظرات و نکاتی است که به نظرم باید به آن ها توجه کرد.
مرگ شهادت گونه:
صبح 28 خرداد،خانم دکتر شریعت رضوی،همسر علی شریعتی،به همراه سه دختر خود سوسن،سارا و مونا وارد فرودگاه مهر آباد شد تا به همسرش در انگلستان بپیوندد.هنگام بازرسی مدارک پوران شریعت رضوی و مونا(که پاسپورتشان یکی بود) ممنوع الخروج اعلام شد و سوسن و سارا(یا به قول علی شریعتی،سوسا!) به سمت لندن پرواز کردند.
شب پس از رسیدن به ساوت همپتون(محل استقرار دکتر) دکتر با پوران صحبت کرد و سخنان و گلایه های او را شنید و سپس با دخترانش با صحبت مشغول شد و سپس برای استراحت،به طبقه بالا و اتاق خوابش رفت.
سوسن شریعتی در این باره گفته است:«ساعت 11 شب بود که پدر صدایم زد تا یک فنچان چای وارد اتاق پدر شدم که در حال مطالعه بود.هیچ آثار کسالت در او دیده نمی شد. بعد به اتاقم برگشتمک و خوابیدم.»
صبح روز بعد دکتر فکوهی که آپارتمانش را در اختیار دکتر نهاده بود،برای دیدن دکتر وارد شد و سراغ پدر را از سوسا! گرفت و با تعجب شنید که وی هنوز خواب است.
دکتر فکوهی متعجب به اتاق خواب دکتر رفت و پیکر بی جان شریعتی را دید که کف اتاق و صورتش روی زمین است.پوست چهره دکتر کبود شده بود و نحوه افتادن جسد نشان می داد که دکتر در لحظات مرگ تلاش کرده بود که خود را به در برساند،ولی نتوانسته بود و پشت در به زمین افتاده بود. مساله شک بر انگیز این بود که با وجود سردی هوا در شب،پنجره اتاق باز مانده بود،در صورتی که همیشه آن را می بستند و...
و البته در این کتاب با بیان آخرین نامه شریعتی به پدرش و تفالی که به قرآن زده سعی در شهید جلوه دادنش کرده اند(آیات 20 تا 41 سوره توبه)
مرگ طبیعی،به روایت عبدالکریم سروش:
در اینجا خاطراتی را می گویم که کاملا واضح و روشن در ذهن من است،سه نفر بودیم و به منزلی که دکتر شب قبل اقامت داشتند رسیدیم.در آنجا دختران دکتر می گفتند:«تا دیرگاه با ما نشسته بود و سخن می گفت،نشست و نشست و چای خورد و سیگار کشید و تعریف می کرد و... تا نزدیک سحر.نماز صبحش را خواند و رفت تا بخوابد.هنگام صبحانه هر چه منتظر شدیم نیامد،به اتاق رفتیم و دیدیم که با صورت به زمین افتاده.جای ساییدگی بینی اش هم معلوم بود، همان هنگام که خواسته از تخت پایین بیاید قلبش درد گرفته و دست روی قلب گذاشته و دست روی قلب گذاشته و دیگر نتوانسته کنترل خود را حفظ گکند و با صورت به زمین افتاده.به هر حال با دیدن این صحنه آمبولانس خبر کرده بودند و آمبولانس در همان محل علائم حیاتی را کنترل کرده و گفته بودند 15 دقیقه است که فوت کرده است....در همان اتاقی که مرحوم دکتر خوابیده بود سطلی بود که شاید در آن حدود 40 ته سیگار بود،یعنی در همان مدت کوتاه،دکتر مقدار زیادی سیگار کشیده و البته طبیبان می دانند که با آن فشار عصبی و این جور سیگار کشیدن سکته امر بعیدی نبود و...
.
.
.
و البته همه این ها را ضمیمه کنید به گزارش بیمارستان ساوت همپتون که علت مرگ را سکته قلبی تشخیص داده بودند.
البته در آخر دیدگاه های ماست در مورد شریعتی،اصلا شریعتی خوب بود یا بد؟عده ای از اینطرف افتاده اند و گفتند باید تکفیر شود(مثل آیت الله میلانی) وعده ای دیگر او را مقدس کرده اند(به اصطلاح روشنفکران امروز).اما واقعا دیدگاه واقعی کدام است؟
به نظر من با اینکه شهید مطهری مخالف سرسخت شریعتی و یا بهتر بگوییم اندیشه های وی بود،با اینکه به قول عبدالکریم سروش اما نیز به حرف شهید مطهری اعتماد کاملی داشتند اما سروش نیز نتوانست کتمان کند که در دوره صدارت آقای خاتمی در وزارت ارشاد،در مسئله شریعتی ایشان موافق چاپ کتاب های ایشان بوده اند و همچنین با اینکه سعی در بی ارزش نشان دادن نامه امام به ابراهیم یزدی برای پاسخ گویی به کسانی برای وفات دکتر شریعتی پیغام داده بودند،می کند.و هر چند مجله سروش،ش102،خرداد60 نوشت:«دکتر در صدد بود در نشستی که با امام دارد دقیقا خط فکری و آینده خودش و خط تبلیغی آینده خویش را به عنوان یک سرباز-این تعبیر خود دکتر است-در هر جبهه ای که اما بگوید،بایستد و انجام دهد.هر چند آقا،نوار«پس از عاشورا»ی شریعتی را در یکی از غرفه های نمایشگاه کتاب(همان اوایلی که رهبر شده بودند) خرید و هر چند بعضی رو حانبون و مراجع به ایشان حمله کرده و ایشان را مورد انتقاد قرار دادند و خیلی چیز های دیگر.ولی جمله ای که امروز در کتاب تاریخ معاصر سوم دبیرستان خواندم،بهترین تعریف برای شریعتی بود.(نقل به مضمون)
«دکتر شریعتی،شخصیتی انقلابی بود که در تبیین و جهت دهی افکار جوانان آن روزها در مقابله با مکتب هایی مانند مارکسیسم و کمونیسم نقش به سزایی داشت که البته امروز بعضی از افکار و عقاید او توسط عده ای مورد انتقاد و بررسی قرار گرفته است.»
والسلام.
نوشته شده توسط محمد حیدری در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 21:44 | لینک ثابت |
سه شنبه شب با لباس خوابیدم تا فردا صبح خیلی معطل نشم.فردا چهارشنبه بود و قرار بود رییس جمهور بیاد.صبح ساعت پنج از خواب پاشدم. و به سمت حرم راه افتادم.
معلوم بود که رییس جمهور می خواد به قم بیاد.از خط کشی خیابون ها بگیر تا آب و جاروی صبح گاه خیابان ها.پلاکاردها را هم داشتند هول هولکی می زدند.
پنج و نیم رسیدم حرم.نماز خواندم و منتظر ماندم.شنیده بودم دکتر در سفر قبلی به قم،صبح زود به حرم رفته و نماز خوانده و زیارتش را کرده است.اما زهی خیال باطل.خبری نبود.بالاجبار برای رفتن به مدرسه به خانه برگشتم.6:30 بود که به دنبال دوستم رفتم تا با هم به مدرسه برویم.بدجور پایه شده بودم که امروز باید برای استقبال بروم.
به مدرسه که رسیدم سریعا به پیش مدیر مجتمع رفتم،بعد از کلی چاپلوسی و چرب زبانی خواسته خودم رو مطرح کردم.
-نه نمیشه!
-آخه برنامه مون سبکه.دفاعی-ورزش-زبان-بهداشت
-نه،تو برفیه زیاد تعطیل بودید الان نمیشه!
-هیچ راهی نداره؟
-مگه اینکه بابات بیاد دنبالت ببردت
-نمیشه تلفنی هماهنگ کنند.
-نه!زنگ خورده،برو سر صف.
بعد از صف به سراغ معاونمان رفتم،آنکه مدیر از حرفش حساب می برد.جواب یکی بود.
-نه،نمیشه!همه می خوان برن.
اصرار بی فایده بود.البته جرات اصرار هم نداشتم!!
زنگ خورده بود اما به دنبال معاون پرورشی حرکت کردم.امروز خیلی دمغ بود.نمی شد خیلی پاپیچ اش شد.
-من با حاجی(مدیر) صحبت کردم.معلوم نیست،احتمالش کمه!
البته مطمئن شدم خبری نیست!!
مسئول کتابخانه.آخرین تیر ترکش.مردی مومن و حزب اللهی.دو کتابی را که از کتابخانه گرفته بودم برایش بردم و سر صحبت را باز کردم:
-آقا امروز استقبال می رید؟
-کار دارم،معلوم نیست.
-میشه منم با خودتون ببرید؟
-باید ببینم حاجی چی میگه
-ایشون گفتند که برای ما مسئولیت داره پدرت باید باشه(غیر مستقیم:مسئولیت مارو قبول کن بریم)
-نه پس،چون حاجی گفتند نه منم نمی تونم.
-به هرحال،اگه رفتید این نامه رو هم ببرید
-چشم.
با حالتی پکر از کتاب خانه بیرون آمدم.البته مطمئن بودم نامه به مراجع ذی صلاح می رسد اما دوست داشتم شخصا تقدیم کنم.
زنگ دفاعی گذشت.زنگ تفریح بود که کسی به دنبالم آمد و گفت:«حیدری،آقای...(معاون) کارت داره»خوشحال و خندان کاپشن پوشیدم و مطمئن شدم که استقبال حتمیه!
-سلام
-سلام،چند بار بهت گفتم دور نزن؟
-بله؟
-میای به حاجی می گی بعد به من؟؟اگه من می گفتم باشه که حرف آقای....(مدیر) زمین می موند.
توپ و تشر ها همچنان ادامه داشت.اما کور سوی امیدی بود:
-بخشنامه شده به همه مدرسه ها که برند استقبال،زنگ زدیم،گفتند مدرسه شما سهمیه اتوبوس نداره!
روزنه باز شده بود.بخشنامه!!
سریع به کلاس رفتم و لباس ورزشی ام را پوشیدم.بازی اول خوب بازی کردیم،اما گل بدی خوردیم و مجبور شدین بیرون بشینیم.
کنار نشسته بودم که ماشین هایی از آموزش و پرورش و سپاه آمدند.توجهی نکردم.منتظر کامیون شیر راهنمایی بودم.که دیدم همه بچه های مدرسه به بیرون ریختند.
-چه خبره
-استقبال ...
نفهمیدم چگونه به بالا رسیدم و لباسم را پوشیدم.به دو از مدرسه بیرون آمدیم و یک تاکسی که دوجای خالی داشت را گرفته و سوار شدیم.همینطور هم دیر شده بود.10:15 بود و قاعدتا سخنرانی شروع شده بود.10:30 رسیدیم به چهار راه بیمارستان.جمعیت داشت از حرم بیرون میامد.به دوستم گفتم:«فکر کنم تموم شده!!»
قرار شد به خانه مادربزرگم برویم و کیف هایمان را آنجا بگذاریم.به آنجا که رسیدم،تلویزیون روشن بود و دکتر داشت دعای فرجش را می خواند.گفتم:«فقط بدو»
به حرم که رسیدم بچه های مدرسه بودند.دوستانم عقب ایستادند،ولی من طاقت نیاوردم.جلوی جلو رفتم.
یعنی خودش بود؟رییس جمهور را نمی گویم.مسئول کتابخانه مان در جایگاه ویژه نشسته بود!!مطمئن شدم که نامه ام رسیده است.
از سخنرانی بسیار عالی جناب دکتر هم بگذریم.
ولی همیشه اراذل و اوباش وجود دارند....
بعد از سخنرانی،سه پیچ یکی از محافظان شدم.و ریز برنامه های دکتر را پرسیدم.امروز خبری نبود.یعنی نمی توانستم به فیضیه بروم. به خانه رفتم و چند ساعت خوابیدم،خیلی خسته بودم.از خواب که بیدار شدم به یاد آزمون فردا افتادم.تا خواستم شروع به خواندن کنم،ندا آمد که به خانه مادربزرگ برویم....
شب که برمی گشتیم،خیابان ها قرق شده بود.نیروی انتظامی،یگان ویژه و... فهمیدم دکتر احمدی نژاد دارد ازشهربازدید می کند.
شب با امید به شانس،برای امتحان جامع فردا خوابیدم.
-------------------------------------
پنج شنبه بعد از آن آزمون مضخرف،به خانه برگشتم و تا 5:30 خودم را با چیزهای مختلف سرگرم کردم. حوصله ام که سر رفت،تصمیم گرفتم به بیرون بروم.نمی دانم چرا هوس پیاده روی کرده بودم.تا نیمه های بلوار امین را با ماشین طی طریق کردم و بقیه راه را به سمت حرم،داشتم پیاده می پیمودم که یکی از بچه های سوم را دیدم.
-سلام،دیروز دیدیش که!
-سلام،چی؟
-(با دست به ورزشگاه حیدریان اشاره کرد و گفت) من که می دونم داری می ری سخنرانی احمدی نژاد!
پاک یادم رفته بود.امروز با خانواده شهدا و جانبازان دیدار داشت.
-حالا،کاری نداری؟
-نه،برو...
به سمت ورزشگاه حرکت کردم.برای ورود باید کارت می دادی!کارت دعوت.بساطمان را همان جا پهن کردیم.پشت سر هر کس که داخل می شد.حر کت می کردم.اما هر کارت،یک نفر!
به سمت مسئول بنیاد حرکت کردم.چشم های معصوم،صورتی بغض کرده!دل شمر هم رحم می آمد.
-بله؟
-کارت می خواستم.
-صبر کن
و وقتی از یک نفر کارت گرفت و به من داد،جواب دادم.
-مرسی.
فکر کنم پشیمان شده بود!!!
از تعجبات نگهبان در که من کارت را از کجا به دست آوردم که بگذریم.به مراسم می رسیم.داخل که شدم گروه تواشیحی از جانبازان داشت برای دکتر تواشیح اجرا می کرد.بعد از تواشیح تا مجری خواست صحبت کند،یکی از جانبازان میکروفون را از وی گرفت و گفت:«آقای احمدی نژاد،تا آخرین نفست پشتتیم.» و دیگر نیز از مشکلات جانبازان گفت.مجری که نتوانست جمع و جور کند،خود دکتر که انصافا قشنگ به حرف ها گوش می داد برنامه را جمع کرد.
اولین سخنران،مسئول بنیاد شهید بود.چند دقیقه ای صحبت کرد،هیچ کس گوش نمی داد،همه داشتند با رییس جمهورشان حرف می زدند.بعد خود دکتر بالای سن رفت،که من به نوبه خودم فقط چند ثانیه اول و چند دقیقه آخر را گوش کردم.بقیه اش را در حین نامه نوشتن بودم.دو نکته:1-سخنرانی رو ضبط کردم که البته یک دقیقه اش نیست،چون وسط سخنرانی مادرم زنگ زد و ضبط کردن از کار افتاد!در اولین فرصت برایتان آپلود می کنم.2-در حین نوشتن نامه با آن خودکار جلف و فانتزی-که از کسی گرفته بودم و فراموش کرده بودم به وی پس بدهم-و تی شرت و شلوار لی،میان آن همه چپیه و ریش و لباس روی شلوار انگشت نما بودم که یک عکاس آمد از من در حین نوشتن نامه چند عکس گرفت که اگر کسی پیدا کرد به من اطلاع بدهد.
اما نقطه عطف ماجرا:
سخنرانی تمام شد،نامه ها به مسئولینش داده می شد و ملت حمله کنان به سمت سن هجوم می برد.بگذارید در مورد معماری سالن ورزشگاه حیدریان کمی توضیح بدهم.از سمت رختکن به زمین،دو مسیر وجود دارد.یکی مستقیما به زمین و دیگر به جایگاه ویژه.دکتر در جایگاه ویژه مخصوص سخنرانی بود که دقیقا زیر در اصلی ورود به زمین از طرف رختکن است که با کلی گارد محافظت شده بود.جلوی ورودی به زمین سکوی اپن مانندی هست که دقیقا زیر جایگاه سخنرانی بود.بعد از شکستن حلقه ماموران امنیتی،ماموران یک قدم عقب تر رفتند و اطراف آن سکو را نگه داشتند تا کسی به آن طرف نرود،من و عده ای دیگر بالای سکو بودیم.دکتر با بقیه دست می داد و خوش و بش می کرد.دستم بالا بود و با این فکر می کردم که دکتر عمرا به من با این قیافه جلف دست بدهد که ناگهان دستم فشرده شد.نگاه کردم دیدم خود دکتر است.چند لحظه ای نگاهم کرد و من که زبانم بند آمده بود هیچ نگفتم و مشغول صحبت با دیگران بود.سعی کردم انگشتر شرف الشمس دکتر را بیرون بکشم اما سفت به انگشت چسبیده بود.زبانم نمی چرخید تا این خواهش را از خودش بکنم.دکتر بلند شد و گفت:«داریم می ریم براتون مصوبه تصویب کنیم»و به سمت رختکن حرکت کرد.فشار جمعیت مرا به پایین سکو،پشت سربازان امنیتی هل داد.پایین که آمدم،چند ثانیهع ای تحلیل کردم که آیا از همین در بیرون بروم یا نه!ناگهان فهمیدم موضوع از چه قرار است.داشتم به سمت رختکن می رفتم که یک نفر از پشت مرا دید.:«کجا؟بیا بیرون ببینم»
ای کاش این چند ثانیه را صبر نمی کردم.
ای کاش زبانم در دهانم قفل نمی شد.
ای کاش...
ولی خوشا به حالم.
حداقل جزو آن کسانی نیستم که می گویند:«ای کاش دست های احمدی نژاد را لمس می کردم»
دست ها...مطمئنم این دست ها همان دست هایی بودند که خدا و پیامبرش دوست دارند.
________________________________
________________________________
پی نوشت:سخنرانی رییس جمهور در جمع ایثارگران و خانواده شهدای استان قم با پسوندamr
بخش اول(حدود 1/5 مگابایت)
بخش دوم(حدود2/5 مگابایت)
معلوم بود که رییس جمهور می خواد به قم بیاد.از خط کشی خیابون ها بگیر تا آب و جاروی صبح گاه خیابان ها.پلاکاردها را هم داشتند هول هولکی می زدند.
پنج و نیم رسیدم حرم.نماز خواندم و منتظر ماندم.شنیده بودم دکتر در سفر قبلی به قم،صبح زود به حرم رفته و نماز خوانده و زیارتش را کرده است.اما زهی خیال باطل.خبری نبود.بالاجبار برای رفتن به مدرسه به خانه برگشتم.6:30 بود که به دنبال دوستم رفتم تا با هم به مدرسه برویم.بدجور پایه شده بودم که امروز باید برای استقبال بروم.
به مدرسه که رسیدم سریعا به پیش مدیر مجتمع رفتم،بعد از کلی چاپلوسی و چرب زبانی خواسته خودم رو مطرح کردم.
-نه نمیشه!
-آخه برنامه مون سبکه.دفاعی-ورزش-زبان-بهداشت
-نه،تو برفیه زیاد تعطیل بودید الان نمیشه!
-هیچ راهی نداره؟
-مگه اینکه بابات بیاد دنبالت ببردت
-نمیشه تلفنی هماهنگ کنند.
-نه!زنگ خورده،برو سر صف.
بعد از صف به سراغ معاونمان رفتم،آنکه مدیر از حرفش حساب می برد.جواب یکی بود.
-نه،نمیشه!همه می خوان برن.
اصرار بی فایده بود.البته جرات اصرار هم نداشتم!!
زنگ خورده بود اما به دنبال معاون پرورشی حرکت کردم.امروز خیلی دمغ بود.نمی شد خیلی پاپیچ اش شد.
-من با حاجی(مدیر) صحبت کردم.معلوم نیست،احتمالش کمه!
البته مطمئن شدم خبری نیست!!
مسئول کتابخانه.آخرین تیر ترکش.مردی مومن و حزب اللهی.دو کتابی را که از کتابخانه گرفته بودم برایش بردم و سر صحبت را باز کردم:
-آقا امروز استقبال می رید؟
-کار دارم،معلوم نیست.
-میشه منم با خودتون ببرید؟
-باید ببینم حاجی چی میگه
-ایشون گفتند که برای ما مسئولیت داره پدرت باید باشه(غیر مستقیم:مسئولیت مارو قبول کن بریم)
-نه پس،چون حاجی گفتند نه منم نمی تونم.
-به هرحال،اگه رفتید این نامه رو هم ببرید
-چشم.
با حالتی پکر از کتاب خانه بیرون آمدم.البته مطمئن بودم نامه به مراجع ذی صلاح می رسد اما دوست داشتم شخصا تقدیم کنم.
زنگ دفاعی گذشت.زنگ تفریح بود که کسی به دنبالم آمد و گفت:«حیدری،آقای...(معاون) کارت داره»خوشحال و خندان کاپشن پوشیدم و مطمئن شدم که استقبال حتمیه!
-سلام
-سلام،چند بار بهت گفتم دور نزن؟
-بله؟
-میای به حاجی می گی بعد به من؟؟اگه من می گفتم باشه که حرف آقای....(مدیر) زمین می موند.
توپ و تشر ها همچنان ادامه داشت.اما کور سوی امیدی بود:
-بخشنامه شده به همه مدرسه ها که برند استقبال،زنگ زدیم،گفتند مدرسه شما سهمیه اتوبوس نداره!
روزنه باز شده بود.بخشنامه!!
سریع به کلاس رفتم و لباس ورزشی ام را پوشیدم.بازی اول خوب بازی کردیم،اما گل بدی خوردیم و مجبور شدین بیرون بشینیم.
کنار نشسته بودم که ماشین هایی از آموزش و پرورش و سپاه آمدند.توجهی نکردم.منتظر کامیون شیر راهنمایی بودم.که دیدم همه بچه های مدرسه به بیرون ریختند.
-چه خبره
-استقبال ...
نفهمیدم چگونه به بالا رسیدم و لباسم را پوشیدم.به دو از مدرسه بیرون آمدیم و یک تاکسی که دوجای خالی داشت را گرفته و سوار شدیم.همینطور هم دیر شده بود.10:15 بود و قاعدتا سخنرانی شروع شده بود.10:30 رسیدیم به چهار راه بیمارستان.جمعیت داشت از حرم بیرون میامد.به دوستم گفتم:«فکر کنم تموم شده!!»
قرار شد به خانه مادربزرگم برویم و کیف هایمان را آنجا بگذاریم.به آنجا که رسیدم،تلویزیون روشن بود و دکتر داشت دعای فرجش را می خواند.گفتم:«فقط بدو»
به حرم که رسیدم بچه های مدرسه بودند.دوستانم عقب ایستادند،ولی من طاقت نیاوردم.جلوی جلو رفتم.
یعنی خودش بود؟رییس جمهور را نمی گویم.مسئول کتابخانه مان در جایگاه ویژه نشسته بود!!مطمئن شدم که نامه ام رسیده است.
از سخنرانی بسیار عالی جناب دکتر هم بگذریم.
ولی همیشه اراذل و اوباش وجود دارند....
بعد از سخنرانی،سه پیچ یکی از محافظان شدم.و ریز برنامه های دکتر را پرسیدم.امروز خبری نبود.یعنی نمی توانستم به فیضیه بروم. به خانه رفتم و چند ساعت خوابیدم،خیلی خسته بودم.از خواب که بیدار شدم به یاد آزمون فردا افتادم.تا خواستم شروع به خواندن کنم،ندا آمد که به خانه مادربزرگ برویم....
شب که برمی گشتیم،خیابان ها قرق شده بود.نیروی انتظامی،یگان ویژه و... فهمیدم دکتر احمدی نژاد دارد ازشهربازدید می کند.
شب با امید به شانس،برای امتحان جامع فردا خوابیدم.
-------------------------------------
پنج شنبه بعد از آن آزمون مضخرف،به خانه برگشتم و تا 5:30 خودم را با چیزهای مختلف سرگرم کردم. حوصله ام که سر رفت،تصمیم گرفتم به بیرون بروم.نمی دانم چرا هوس پیاده روی کرده بودم.تا نیمه های بلوار امین را با ماشین طی طریق کردم و بقیه راه را به سمت حرم،داشتم پیاده می پیمودم که یکی از بچه های سوم را دیدم.
-سلام،دیروز دیدیش که!
-سلام،چی؟
-(با دست به ورزشگاه حیدریان اشاره کرد و گفت) من که می دونم داری می ری سخنرانی احمدی نژاد!
پاک یادم رفته بود.امروز با خانواده شهدا و جانبازان دیدار داشت.
-حالا،کاری نداری؟
-نه،برو...
به سمت ورزشگاه حرکت کردم.برای ورود باید کارت می دادی!کارت دعوت.بساطمان را همان جا پهن کردیم.پشت سر هر کس که داخل می شد.حر کت می کردم.اما هر کارت،یک نفر!
به سمت مسئول بنیاد حرکت کردم.چشم های معصوم،صورتی بغض کرده!دل شمر هم رحم می آمد.
-بله؟
-کارت می خواستم.
-صبر کن
و وقتی از یک نفر کارت گرفت و به من داد،جواب دادم.
-مرسی.
فکر کنم پشیمان شده بود!!!
از تعجبات نگهبان در که من کارت را از کجا به دست آوردم که بگذریم.به مراسم می رسیم.داخل که شدم گروه تواشیحی از جانبازان داشت برای دکتر تواشیح اجرا می کرد.بعد از تواشیح تا مجری خواست صحبت کند،یکی از جانبازان میکروفون را از وی گرفت و گفت:«آقای احمدی نژاد،تا آخرین نفست پشتتیم.» و دیگر نیز از مشکلات جانبازان گفت.مجری که نتوانست جمع و جور کند،خود دکتر که انصافا قشنگ به حرف ها گوش می داد برنامه را جمع کرد.
اولین سخنران،مسئول بنیاد شهید بود.چند دقیقه ای صحبت کرد،هیچ کس گوش نمی داد،همه داشتند با رییس جمهورشان حرف می زدند.بعد خود دکتر بالای سن رفت،که من به نوبه خودم فقط چند ثانیه اول و چند دقیقه آخر را گوش کردم.بقیه اش را در حین نامه نوشتن بودم.دو نکته:1-سخنرانی رو ضبط کردم که البته یک دقیقه اش نیست،چون وسط سخنرانی مادرم زنگ زد و ضبط کردن از کار افتاد!در اولین فرصت برایتان آپلود می کنم.2-در حین نوشتن نامه با آن خودکار جلف و فانتزی-که از کسی گرفته بودم و فراموش کرده بودم به وی پس بدهم-و تی شرت و شلوار لی،میان آن همه چپیه و ریش و لباس روی شلوار انگشت نما بودم که یک عکاس آمد از من در حین نوشتن نامه چند عکس گرفت که اگر کسی پیدا کرد به من اطلاع بدهد.
اما نقطه عطف ماجرا:
سخنرانی تمام شد،نامه ها به مسئولینش داده می شد و ملت حمله کنان به سمت سن هجوم می برد.بگذارید در مورد معماری سالن ورزشگاه حیدریان کمی توضیح بدهم.از سمت رختکن به زمین،دو مسیر وجود دارد.یکی مستقیما به زمین و دیگر به جایگاه ویژه.دکتر در جایگاه ویژه مخصوص سخنرانی بود که دقیقا زیر در اصلی ورود به زمین از طرف رختکن است که با کلی گارد محافظت شده بود.جلوی ورودی به زمین سکوی اپن مانندی هست که دقیقا زیر جایگاه سخنرانی بود.بعد از شکستن حلقه ماموران امنیتی،ماموران یک قدم عقب تر رفتند و اطراف آن سکو را نگه داشتند تا کسی به آن طرف نرود،من و عده ای دیگر بالای سکو بودیم.دکتر با بقیه دست می داد و خوش و بش می کرد.دستم بالا بود و با این فکر می کردم که دکتر عمرا به من با این قیافه جلف دست بدهد که ناگهان دستم فشرده شد.نگاه کردم دیدم خود دکتر است.چند لحظه ای نگاهم کرد و من که زبانم بند آمده بود هیچ نگفتم و مشغول صحبت با دیگران بود.سعی کردم انگشتر شرف الشمس دکتر را بیرون بکشم اما سفت به انگشت چسبیده بود.زبانم نمی چرخید تا این خواهش را از خودش بکنم.دکتر بلند شد و گفت:«داریم می ریم براتون مصوبه تصویب کنیم»و به سمت رختکن حرکت کرد.فشار جمعیت مرا به پایین سکو،پشت سربازان امنیتی هل داد.پایین که آمدم،چند ثانیهع ای تحلیل کردم که آیا از همین در بیرون بروم یا نه!ناگهان فهمیدم موضوع از چه قرار است.داشتم به سمت رختکن می رفتم که یک نفر از پشت مرا دید.:«کجا؟بیا بیرون ببینم»
ای کاش این چند ثانیه را صبر نمی کردم.
ای کاش زبانم در دهانم قفل نمی شد.
ای کاش...
ولی خوشا به حالم.
حداقل جزو آن کسانی نیستم که می گویند:«ای کاش دست های احمدی نژاد را لمس می کردم»
دست ها...مطمئنم این دست ها همان دست هایی بودند که خدا و پیامبرش دوست دارند.
________________________________
________________________________
پی نوشت:سخنرانی رییس جمهور در جمع ایثارگران و خانواده شهدای استان قم با پسوندamr
بخش اول(حدود 1/5 مگابایت)
بخش دوم(حدود2/5 مگابایت)
نوشته شده توسط محمد حیدری در جمعه سی ام فروردین 1387 ساعت 0:52 | لینک ثابت |

احتمالا زمستان 68 بود که در تالار اندیشه فیلمی را نمایش دادند که اجازه اکران از وزارت ارشاد نگرفته بود.
سالن پر بود از هنرمندان،فیلم سازان،نویسندگان و... در جایی از فیلم آگاهانه یا ناآگاهانه داشت به حضرت زهرا(سلام الله علیها)بی ادبی می شد.من این را فهمیدم،لابد دیگران هم همینطور،ولی همه لال شدیم و دم بر نیاوردیم.
با جهان بینی روشنفکری خودمان قضیه را حل کردیم:«طرف هنرمند بزرگی است و حتما منظوری دارد و انتقادی است بر فرهنگ مردم.»
اما یک نفر نتوانست ساکت بنشیند،داد زد:«خدا لعنت کند،چرا داری توهین می کنی؟»
همه سرها به سویش برگشت.آقایی بود چهل و چند ساله با سیمایی بسیار جذاب و نورانی،کلاهی مشکی بر سرش بود و اورکت سبز بر تنش.از بقل دستی ام(سعید رنجبر) پرسیدم:«این آقا را می شناسی؟» گفت:«سید مرتضی آوینی است.»
به نقل از برادر رضا رهگذر
---------------------------------------------------------------------------
تازه جنگ به پایان رسیده بود با اصرار دوستان حاجی برای مراسم حج به مكه رفت. وقتی بازگشت از او پرسیدم :«آقا مرتضی آنجا چطور بود؟» با ناراحتی گفت:«بسیار بد بود، چه خانه خدایی، غربیها پدر ما را در آوردند. كاخ ساختهاند، آنجا دیگر خانه خدا نیست. تمام محله بنیهاشم را خراب كردهاند. كاش نرفته بودم. مدتی بعد دوباره او را عازم حجاز دیدم؛ با خنده گفتم:«حاجی تو كه قرار بود دیگر به آنجا نروی؟ نگاهش را به زمین دوخت و پاسخ داد:«نمیدانم اما احساس میكنم اینبار باید بروم. وقتی بازگشت. دوباره از اوضاع سفر پرسیدم.
اینبار هیجان عجیبی داشت.
با خوشحالی گفت:« این دفعه با گروه جانبازان رفته بودم، چنان درسی از آنها گرفتم كه ای كاش قبلاً با اینها آشنا شده بودم بارها و بارها گریستم، به خاطر تحول و حماسهای كه در اینها میدیدم. به یكی از جانبازانی كه نابینا بود گفتم:«دوست نداشتی یك بار دیگر دنیا را ببینی؟ حداقل انتظار داشتم بگوید:«چرا یكبار دیگر میخواستم دنیا را ببینم. اما او پاسخ داد:«نه» پرسیدم:«چطور؟» گفت:«در مورد چیزی كه به خدا دادم و معامله كردم نمیخواهم فكر بكنم. بدنم می لرزید، فهمیدم كه عجب آدمهایی در این دنیا زندگی میكنند ما كجا، اینها کجا»
------------------------------------------------------
یازدهم فروردین ماه سال 1372 حاجی را در اهواز دیدم، حاجی برای ادامه حقیقت جنگ به آنجا آمده بود. به خنده گفت:«تهران دنبالت می گشتم. اهواز گیرت آوردم! خودت را آماده كن، با عكسهایت، برای روایت خرمشهر...
صحبت به درازا كشید.
حاجی گفت:«این تلخی ها همیشه مثل شهادت شیرین است و این طبیعت حیات انسان میباشد كه با غلبه به رنجها و آرمانها زنده بماند و من هم مظلومیت بسیجیان را غریبانه میبینم و خودم نیز در این مظلومیت قرار گرفتهام اما زمانی كه آقا دوباره موتور روایت فتح را روشن كرد من دوباره جان گرفتم و امید آقا به دل سوخته ها است كه در این خانه وجود دارند.
اشكهای رهبر با اشكهای بسیجیان مخلوط شد مرتضی بال در بال ملائك پرواز كرد. سرود لالهها دوباره جان گرفت و دوربین من پس از چهار سال با ریختن اشك به كار افتاد.
-------------------------------------------------------
اواخر فروردین ماه بود، پیكر خونین و خسته سید مرتضی بر دوش امت حزبالله در مقابل حوزه هنری تشییع میشد، در همین لحظه اتومبیل حامل مقام معظم رهبری در خیابان سمیه ایستاد، آقا برای ادای احترام به شهید علیرغم مسائل امنیتی از ماشین پیاده شد، كنار پیكر سرباز دلخسته خویش ایستاد، و زیر لب زمزمه نمود، «انا لله و انا الیه راجعون» نگاهی به اطراف انداخت، در جست و جوی خانواده شهید بود. آقا آرام و بیصدا در حالیكه چشم به تابوت سید مرتضی دوخته بود، به راه افتاد خیابان سمیه هنوز صدای گامهای آهسته مقام معظم رهبری را به دنبال پیكر سربازش در ذهن دارد.
و چه سخت است، كه سربازی را در مقابل چشمان مولا و مقتدایش به خاك بسپاری، و چه بغضی در دل دارد، سالاری كه فرزند، سرباز و سردار فاتح قلبش را به خاك میسپرد.
------------------------------------------------------
همه میدانستند آن روز مراسم خاكسپاری سید مرتضی آوینی است، قرار نبود آقا در این مراسم باشكوه شركت كنند، در اولین ساعات روز آقا تماس گرفتند و فرمودند:«من دلم گرفته، دلم غم دارد، میخواهم بیایم تشییع پیكر پاك شهید آوینی. من افتخار میكنم به وجود این بچههای نویسنده و هنرمندی كه در این مجموعه حوزه هنری تلاش می كنند. این آقای آوینی را آدم وقتی سیما و چهره نورانیاش را میبیند، همینطور دوست دارد به ایشان علاقمند بشود»
سالن پر بود از هنرمندان،فیلم سازان،نویسندگان و... در جایی از فیلم آگاهانه یا ناآگاهانه داشت به حضرت زهرا(سلام الله علیها)بی ادبی می شد.من این را فهمیدم،لابد دیگران هم همینطور،ولی همه لال شدیم و دم بر نیاوردیم.
با جهان بینی روشنفکری خودمان قضیه را حل کردیم:«طرف هنرمند بزرگی است و حتما منظوری دارد و انتقادی است بر فرهنگ مردم.»
اما یک نفر نتوانست ساکت بنشیند،داد زد:«خدا لعنت کند،چرا داری توهین می کنی؟»
همه سرها به سویش برگشت.آقایی بود چهل و چند ساله با سیمایی بسیار جذاب و نورانی،کلاهی مشکی بر سرش بود و اورکت سبز بر تنش.از بقل دستی ام(سعید رنجبر) پرسیدم:«این آقا را می شناسی؟» گفت:«سید مرتضی آوینی است.»
به نقل از برادر رضا رهگذر
---------------------------------------------------------------------------
تازه جنگ به پایان رسیده بود با اصرار دوستان حاجی برای مراسم حج به مكه رفت. وقتی بازگشت از او پرسیدم :«آقا مرتضی آنجا چطور بود؟» با ناراحتی گفت:«بسیار بد بود، چه خانه خدایی، غربیها پدر ما را در آوردند. كاخ ساختهاند، آنجا دیگر خانه خدا نیست. تمام محله بنیهاشم را خراب كردهاند. كاش نرفته بودم. مدتی بعد دوباره او را عازم حجاز دیدم؛ با خنده گفتم:«حاجی تو كه قرار بود دیگر به آنجا نروی؟ نگاهش را به زمین دوخت و پاسخ داد:«نمیدانم اما احساس میكنم اینبار باید بروم. وقتی بازگشت. دوباره از اوضاع سفر پرسیدم.
اینبار هیجان عجیبی داشت.
با خوشحالی گفت:« این دفعه با گروه جانبازان رفته بودم، چنان درسی از آنها گرفتم كه ای كاش قبلاً با اینها آشنا شده بودم بارها و بارها گریستم، به خاطر تحول و حماسهای كه در اینها میدیدم. به یكی از جانبازانی كه نابینا بود گفتم:«دوست نداشتی یك بار دیگر دنیا را ببینی؟ حداقل انتظار داشتم بگوید:«چرا یكبار دیگر میخواستم دنیا را ببینم. اما او پاسخ داد:«نه» پرسیدم:«چطور؟» گفت:«در مورد چیزی كه به خدا دادم و معامله كردم نمیخواهم فكر بكنم. بدنم می لرزید، فهمیدم كه عجب آدمهایی در این دنیا زندگی میكنند ما كجا، اینها کجا»
------------------------------------------------------
یازدهم فروردین ماه سال 1372 حاجی را در اهواز دیدم، حاجی برای ادامه حقیقت جنگ به آنجا آمده بود. به خنده گفت:«تهران دنبالت می گشتم. اهواز گیرت آوردم! خودت را آماده كن، با عكسهایت، برای روایت خرمشهر...
صحبت به درازا كشید.
حاجی گفت:«این تلخی ها همیشه مثل شهادت شیرین است و این طبیعت حیات انسان میباشد كه با غلبه به رنجها و آرمانها زنده بماند و من هم مظلومیت بسیجیان را غریبانه میبینم و خودم نیز در این مظلومیت قرار گرفتهام اما زمانی كه آقا دوباره موتور روایت فتح را روشن كرد من دوباره جان گرفتم و امید آقا به دل سوخته ها است كه در این خانه وجود دارند.
اشكهای رهبر با اشكهای بسیجیان مخلوط شد مرتضی بال در بال ملائك پرواز كرد. سرود لالهها دوباره جان گرفت و دوربین من پس از چهار سال با ریختن اشك به كار افتاد.
-------------------------------------------------------
اواخر فروردین ماه بود، پیكر خونین و خسته سید مرتضی بر دوش امت حزبالله در مقابل حوزه هنری تشییع میشد، در همین لحظه اتومبیل حامل مقام معظم رهبری در خیابان سمیه ایستاد، آقا برای ادای احترام به شهید علیرغم مسائل امنیتی از ماشین پیاده شد، كنار پیكر سرباز دلخسته خویش ایستاد، و زیر لب زمزمه نمود، «انا لله و انا الیه راجعون» نگاهی به اطراف انداخت، در جست و جوی خانواده شهید بود. آقا آرام و بیصدا در حالیكه چشم به تابوت سید مرتضی دوخته بود، به راه افتاد خیابان سمیه هنوز صدای گامهای آهسته مقام معظم رهبری را به دنبال پیكر سربازش در ذهن دارد.
و چه سخت است، كه سربازی را در مقابل چشمان مولا و مقتدایش به خاك بسپاری، و چه بغضی در دل دارد، سالاری كه فرزند، سرباز و سردار فاتح قلبش را به خاك میسپرد.
------------------------------------------------------
همه میدانستند آن روز مراسم خاكسپاری سید مرتضی آوینی است، قرار نبود آقا در این مراسم باشكوه شركت كنند، در اولین ساعات روز آقا تماس گرفتند و فرمودند:«من دلم گرفته، دلم غم دارد، میخواهم بیایم تشییع پیكر پاك شهید آوینی. من افتخار میكنم به وجود این بچههای نویسنده و هنرمندی كه در این مجموعه حوزه هنری تلاش می كنند. این آقای آوینی را آدم وقتی سیما و چهره نورانیاش را میبیند، همینطور دوست دارد به ایشان علاقمند بشود»
نوشته شده توسط محمد حیدری در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 17:38 | لینک ثابت |
مسیح عزیز،سلام
امیدوارم در آسمان ها،حالتان خوب باشد.
راستش نامه نوشتن خیلی سخت است،حال اگر مخاطبت پیامبر خدا باشد،دیگر این سختی دو چندان می شود.
نمی خواهم توضیح واضحات بدهم،مسلما خود نیز از کردار آنان که خود را مطیع تو می نامند ناراحتی،مسلما اگر مطیع تو بودند اسلام می آوردند نه اینکه انجیل هایشان را برای حفظ منافع شان سانسور کنند.
حرفم را پس می گیرم،اصلا نامه نوشتن به تو،که خود از آن ها ناراضی هستی،سودی ندارد.
نه اینکه سودی نداشته باشد،اما نمی توان به تو برای کار آنان اعتراض کرد.
به هر حال نامه اگر هیچ سودی نداشته باشد حداقل آدم را سبک می کند.
خب،مقدمه چینی بس است.
مسیح عزیز،از تو می خوام سنگ صبورم باشی و حرف هایم را گوش دهی.
چند سالی است که بر پیروان دینی که خود وعده داده بودی سخت می گیرند،اسلام عزیز را مانعی بر اهداف پلیدشان می دانند و پیامبر صلح و مهربانیمان را سردمدار مقابله با زشتی ها می دانند،زشتی هایی که خودشان خوبی می پندارند.
نه اینکه تو مخالف این اهداف پلید نباشی،نه،ولی تو را تحریف کرده اند،دینت را سکولار کرده اند،اهدافت را تباه کرده اند و به رای خودشان تفسیر کرده اند.
نمی خواهم بیش از این ها دلت را خون کنم و نمک بر روی زخم عظیمت باشم.ولی از تو یک خواهش دارم،از خدا بخواه ظهور کنی،ظهوری با منجی ما،تا همه این غائله ها تمام شود.
هر چند با ظهور تازه مشکلات محبان اهل بیت شروع می شود،ولی خب،دیگر کسی به پیامبرمان توهین نمی کند.
با تشکر
---------------------------------------------------------------
امیدوارم در آسمان ها،حالتان خوب باشد.
راستش نامه نوشتن خیلی سخت است،حال اگر مخاطبت پیامبر خدا باشد،دیگر این سختی دو چندان می شود.
نمی خواهم توضیح واضحات بدهم،مسلما خود نیز از کردار آنان که خود را مطیع تو می نامند ناراحتی،مسلما اگر مطیع تو بودند اسلام می آوردند نه اینکه انجیل هایشان را برای حفظ منافع شان سانسور کنند.
حرفم را پس می گیرم،اصلا نامه نوشتن به تو،که خود از آن ها ناراضی هستی،سودی ندارد.
نه اینکه سودی نداشته باشد،اما نمی توان به تو برای کار آنان اعتراض کرد.
به هر حال نامه اگر هیچ سودی نداشته باشد حداقل آدم را سبک می کند.
خب،مقدمه چینی بس است.
مسیح عزیز،از تو می خوام سنگ صبورم باشی و حرف هایم را گوش دهی.
چند سالی است که بر پیروان دینی که خود وعده داده بودی سخت می گیرند،اسلام عزیز را مانعی بر اهداف پلیدشان می دانند و پیامبر صلح و مهربانیمان را سردمدار مقابله با زشتی ها می دانند،زشتی هایی که خودشان خوبی می پندارند.
نه اینکه تو مخالف این اهداف پلید نباشی،نه،ولی تو را تحریف کرده اند،دینت را سکولار کرده اند،اهدافت را تباه کرده اند و به رای خودشان تفسیر کرده اند.
نمی خواهم بیش از این ها دلت را خون کنم و نمک بر روی زخم عظیمت باشم.ولی از تو یک خواهش دارم،از خدا بخواه ظهور کنی،ظهوری با منجی ما،تا همه این غائله ها تمام شود.
هر چند با ظهور تازه مشکلات محبان اهل بیت شروع می شود،ولی خب،دیگر کسی به پیامبرمان توهین نمی کند.
با تشکر
---------------------------------------------------------------
بقیه دوستان رو هم به این خیزش وبلاگی دعوت می کنم.خیزشی که از رند شروع شد و جاکفشی(مسعود) من رو دعوت کرد.
نوشته شده توسط محمد حیدری در جمعه شانزدهم فروردین 1387 ساعت 18:42 | لینک ثابت |
در فروردین سال 68 حادثه ای تلخ اما آموزنده در تاریخ انقلاب اسلامی به وقوع پیوست.حادثه ای که شاید بتوان گفت بیشترین فشار و سخت ترین ضربه را به بنیان گذار جمهوری اسلامی ایران،امام راحل وارد کرد.
عزل منتظری از قائم مقامی رهبری تصمیمی بود که به دنبال حدودا سه سال حوادث پی در پی اتخاذ شد.این حادثه به رغم تلخی از آن جهت که آینده رهبری نظام جمهوری اسلامی را از تهدیدی جدی مصون نگه داشت و از انحراف عمیق انقلاب جلوگیری کرد،بس ارزشمند و گرانسنگ بود.
منتظری بنا به اسناد و مدارک بسیار و مهمتر از همه تصریح امام(ره) به هیچ عنوان برای رهبری نظام مناسب نبود اما شرایط به گونه ای پیش آمد که مجلس خبرگان بنا به ضرورت وی را به عنوان قائم مقام رهبری معرفی کردند.
ارتباط تنگاتنگ منتظری با لیبرالها و منافقین و حمایت وی از آن ها،حمایت شدید و بی چون و چرا از مهدی هاشمی و باند مخوف او و ساده لوحی و تحریک پذیری از دشمنان نظام،خصوصیاتی بود که موجب شد امام(ره) منتظری را با صراحت از قائم مقامی رهبری عزل کنند.
در این جا دو نکته برای عزل منتظری از قائم مقام رهبری،کافی به نظر می رسد:
یکم:جرائم مهدی هاشمی که بر اساس متن کیفر خواست عبارت بودند از:
1-تشکیل باند آدم ربایی و ترور
2-نفوذ در سازمان ها و موسسات دولتی و جمع آوری اسناد و مدارک محرمانه
3-تشکیل سپاه خودمختار لنجان سفلی و درگیری با کمیته انقلاب اسلامی که منجر به کشته و زخمی شدن ده ها نفر شد.
4-تهدید سیاست تنش زدایی ایران در عرصه خارجی با دخالت در امور کشورهای همسایه تحت پوشش حمایت از نهضت ها
دوم:نامه امام(ره) به منتظری به تاریخ6/1/68 که منجر به عزل وی از قائم مقامی رهبری شد که متاسفانه به دلیل دل سوزی های عده ای و وساطت پیش امام،اعلام عمومی نشد..متن نامه بدین شرح است:
بسم الله الرحمن الرحيم
جناب آقاي منتظري
با دلي پرخون و قلبي شكسته چند كلمه اي برايتان مينويسم تا مردم روزي در جريان امر قرار گيرند. شما در نامه اخيرتان نوشته ايد كه نظر تو را شرعا بر نظر خود مقدم ميدانم خدا را در نظر ميگيرم و مسائلي را گوشزد ميكنم . از آنجا كه روشن شده است كه شما اين كشور و انقلاب اسلامي عزيز مردم مسلمان ايران را پس از من به دست ليبرالها و از كانال آنها به منافقين ميسپاريد صلاحيت و مشروعيت رهبري آينده نظام را از دست داده ايد، شما در اكثر نامه ها و صحبتها و موضعگيريهاتان نشان داديد كه معتقديد ليبرالها و منافقين بايد بر كشور حكومت كنند، به قدري مطالبي كه ميگفتيد ديكته شده منافقين بود كه من فايده اي براي جواب به آنها نمي ديدم، مثلا در همين دفاعيه شما از منافقين تعداد بسيار معدودي كه در جنگ مسلحانه عليه اسلام و انقلاب محكوم به اعدام شده بودند را منافقين از دهان و قلم شما به آلاف و الوف رساندند و ميبينيد كه چه خدمت ارزنده اي به استكبار كرده ايد. در مسئله مهدي هاشمي قاتل شما او را از همه متدينين متدين تر ميدانستيد و با اينكه برايتان ثابت شده بود كه او قاتل است مرتب پيغام ميداديد كه او را نكشيد، از قضاياي مثل قضيه مهدي هاشمي كه بسيار است و من حال بازگو كردن تمامي آنها را ندارم . شما از اين پس وكيل من نمي باشيد و به طلابي كه پول براي شما ميآورند بگوييد به قم منزل آقاي پسنديده و يا در تهران به جماران مراجعه كنند بحمد الله از اين پس شما مسئله مالي هم نداريد. اگر شما نظر من را شرعا مقدم بر نظر خود ميدانيد (كه مسلما منافقين صلاح نمي دانند و شما مشغول به نوشتن چيزهايي ميشويد كه آخرتتان را خرابتر ميكند) با دلي شكسته و سينه اي گداخته از آتش بي مهري ها با اتكا به خداوند متعال به شما كه حاصل عمر من بوديد چند نصيحت ميكنم ديگر خود دانيد.
1 - سعي كنيد افراد بيت خود را عوض كنيد تا سهم مبارك امام بر حلقوم منافقين و گروه مهدي هاشمي و ليبرالها نريزد.
2 - از آنجا كه ساده لوح هستيد و سريعا تحريك ميشويد در هيچ كار سياسي دخالت نكنيد شايد خدا از سر تقصيرات شما بگذرد.
3 - ديگرنه براي من نامه بنويسيد و نه اجازه دهيد منافقين هرچه اسرار مملكت است را به راديوهاي بيگانه دهند.
4 - نامه ها و سخنراني هاي منافقين كه به وسيله شما از رسانه ها ي گروهي به مردم ميرسد ضربات سنگيني بر اسلام و انقلاب زد و موجب خيانتي بزرگ به سربازان گمنام امام زمان روحي له الفداء و خونهاي پاك شهداي اسلام و انقلاب گرديد براي اينكه در قعر جهنم نسوزيد خود اعتراف به اشتباه و گناه كنيد شايد خدا كمكتان كند.
والله قسم من از ابتدا با انتخاب شما مخالف بودم ولي درآن وقت شما را ساده لوح ميدانستم كه مدير و مدبر نبوديد ولي شخصي بوديد تحصيل كرده كه مفيد براي حوزه هاي علميه بوديد و اگر اينگونه كارهاتان را ادامه دهيد مسلما تكليف ديگري دارم و ميدانيد كه از تكليف خود سرپيچي نمي كنم . والله قسم من با نخست وزيري بازرگان مخالف بودم ولي او را هم آدم خوبي ميدانستم والله قسم من راي به رياست جمهوري بني صدر ندادم و در تمام موارد نظر دوستان را پذيرفتم .
سخني از سر درد و رنج و با دلي شكسته و پر از غم و اندوه با مردم عزيزمان دارم، من با خداي خود عهد كرده ام كه از بدي افرادي كه مكلف به اغماض آن نيستم هرگز چشم پوشي نكنم من با خداي خود پيمان بسته ام كه رضاي او را بر رضاي مردم و دوستان مقدم دارم اگر تمام جهان عليه من قيام كنند دست از حق و حقيقت بر نمي دارم من كار به تاريخ و آنچه اتفاق ميافتد ندارم من تنها بايد به وظيفه شرعي خود عمل كنم من بعد از خدا با مردم خوب و شريف و نجيب پيمان بسته ام كه واقعيات را در موقع مناسبش با آنها در ميان گذارم تاريخ اسلام پر است از خيانت بزرگانش به اسلام . سعي كنند تحت تاثير دروغهاي ديكته شده كه اين روزها راديوهاي بيگانه آن را با شوق و شور و شعف پخش ميكنند نگردند. از خدا ميخواهم كه به پدر پير مردم عزيز ايران صبر و تحمل عطا فرمايد و او را بخشيده و از اين دنيا ببرد تا طعم تلخ خيانت دوستان را بيش از اين نچشد. ما همه راضي هستيم به رضايت او از خود كه چيزي نداريم هر چه هست اوست . والسلام
يكشنبه 68/1/6
روح الله الموسوي الخميني
پی نوشت ها:
1-عنوان این مطلب در اصل نام کتابی از انتشارات مبنا است که متاسفانه در دوران به اصطلاح اصلاحات مجوز انتشار نگرفت.می توانید این کتاب را از آدرسwww.iramabna.comدریافت نمایید.
2-منتظری در قم،هنوز هم 1500 نفر طلبه شهریه بگیر دارد.
3-در نجف آباد(زادگاه منتظری) به دلیل حس ناسیونالیستی هنوز هم پر از عکس های منتظری است به طوری که در مسجد جامع آن جا،عکسی بزرگ از منتظری آویزان است.
4-به دلیل احتمال قتل و آشوب (مانند واقعه چماقداران پس از فوت شریعتمدار) منتظری از طرف دولت یگان حفاظت دارد!
5-در ادامه مطلب عکس دستنوشته نامه امام را ببینید.
ادامه مطلب
عزل منتظری از قائم مقامی رهبری تصمیمی بود که به دنبال حدودا سه سال حوادث پی در پی اتخاذ شد.این حادثه به رغم تلخی از آن جهت که آینده رهبری نظام جمهوری اسلامی را از تهدیدی جدی مصون نگه داشت و از انحراف عمیق انقلاب جلوگیری کرد،بس ارزشمند و گرانسنگ بود.
منتظری بنا به اسناد و مدارک بسیار و مهمتر از همه تصریح امام(ره) به هیچ عنوان برای رهبری نظام مناسب نبود اما شرایط به گونه ای پیش آمد که مجلس خبرگان بنا به ضرورت وی را به عنوان قائم مقام رهبری معرفی کردند.
ارتباط تنگاتنگ منتظری با لیبرالها و منافقین و حمایت وی از آن ها،حمایت شدید و بی چون و چرا از مهدی هاشمی و باند مخوف او و ساده لوحی و تحریک پذیری از دشمنان نظام،خصوصیاتی بود که موجب شد امام(ره) منتظری را با صراحت از قائم مقامی رهبری عزل کنند.
در این جا دو نکته برای عزل منتظری از قائم مقام رهبری،کافی به نظر می رسد:
یکم:جرائم مهدی هاشمی که بر اساس متن کیفر خواست عبارت بودند از:
1-تشکیل باند آدم ربایی و ترور
2-نفوذ در سازمان ها و موسسات دولتی و جمع آوری اسناد و مدارک محرمانه
3-تشکیل سپاه خودمختار لنجان سفلی و درگیری با کمیته انقلاب اسلامی که منجر به کشته و زخمی شدن ده ها نفر شد.
4-تهدید سیاست تنش زدایی ایران در عرصه خارجی با دخالت در امور کشورهای همسایه تحت پوشش حمایت از نهضت ها
دوم:نامه امام(ره) به منتظری به تاریخ6/1/68 که منجر به عزل وی از قائم مقامی رهبری شد که متاسفانه به دلیل دل سوزی های عده ای و وساطت پیش امام،اعلام عمومی نشد..متن نامه بدین شرح است:
بسم الله الرحمن الرحيم
جناب آقاي منتظري
با دلي پرخون و قلبي شكسته چند كلمه اي برايتان مينويسم تا مردم روزي در جريان امر قرار گيرند. شما در نامه اخيرتان نوشته ايد كه نظر تو را شرعا بر نظر خود مقدم ميدانم خدا را در نظر ميگيرم و مسائلي را گوشزد ميكنم . از آنجا كه روشن شده است كه شما اين كشور و انقلاب اسلامي عزيز مردم مسلمان ايران را پس از من به دست ليبرالها و از كانال آنها به منافقين ميسپاريد صلاحيت و مشروعيت رهبري آينده نظام را از دست داده ايد، شما در اكثر نامه ها و صحبتها و موضعگيريهاتان نشان داديد كه معتقديد ليبرالها و منافقين بايد بر كشور حكومت كنند، به قدري مطالبي كه ميگفتيد ديكته شده منافقين بود كه من فايده اي براي جواب به آنها نمي ديدم، مثلا در همين دفاعيه شما از منافقين تعداد بسيار معدودي كه در جنگ مسلحانه عليه اسلام و انقلاب محكوم به اعدام شده بودند را منافقين از دهان و قلم شما به آلاف و الوف رساندند و ميبينيد كه چه خدمت ارزنده اي به استكبار كرده ايد. در مسئله مهدي هاشمي قاتل شما او را از همه متدينين متدين تر ميدانستيد و با اينكه برايتان ثابت شده بود كه او قاتل است مرتب پيغام ميداديد كه او را نكشيد، از قضاياي مثل قضيه مهدي هاشمي كه بسيار است و من حال بازگو كردن تمامي آنها را ندارم . شما از اين پس وكيل من نمي باشيد و به طلابي كه پول براي شما ميآورند بگوييد به قم منزل آقاي پسنديده و يا در تهران به جماران مراجعه كنند بحمد الله از اين پس شما مسئله مالي هم نداريد. اگر شما نظر من را شرعا مقدم بر نظر خود ميدانيد (كه مسلما منافقين صلاح نمي دانند و شما مشغول به نوشتن چيزهايي ميشويد كه آخرتتان را خرابتر ميكند) با دلي شكسته و سينه اي گداخته از آتش بي مهري ها با اتكا به خداوند متعال به شما كه حاصل عمر من بوديد چند نصيحت ميكنم ديگر خود دانيد.
1 - سعي كنيد افراد بيت خود را عوض كنيد تا سهم مبارك امام بر حلقوم منافقين و گروه مهدي هاشمي و ليبرالها نريزد.
2 - از آنجا كه ساده لوح هستيد و سريعا تحريك ميشويد در هيچ كار سياسي دخالت نكنيد شايد خدا از سر تقصيرات شما بگذرد.
3 - ديگرنه براي من نامه بنويسيد و نه اجازه دهيد منافقين هرچه اسرار مملكت است را به راديوهاي بيگانه دهند.
4 - نامه ها و سخنراني هاي منافقين كه به وسيله شما از رسانه ها ي گروهي به مردم ميرسد ضربات سنگيني بر اسلام و انقلاب زد و موجب خيانتي بزرگ به سربازان گمنام امام زمان روحي له الفداء و خونهاي پاك شهداي اسلام و انقلاب گرديد براي اينكه در قعر جهنم نسوزيد خود اعتراف به اشتباه و گناه كنيد شايد خدا كمكتان كند.
والله قسم من از ابتدا با انتخاب شما مخالف بودم ولي درآن وقت شما را ساده لوح ميدانستم كه مدير و مدبر نبوديد ولي شخصي بوديد تحصيل كرده كه مفيد براي حوزه هاي علميه بوديد و اگر اينگونه كارهاتان را ادامه دهيد مسلما تكليف ديگري دارم و ميدانيد كه از تكليف خود سرپيچي نمي كنم . والله قسم من با نخست وزيري بازرگان مخالف بودم ولي او را هم آدم خوبي ميدانستم والله قسم من راي به رياست جمهوري بني صدر ندادم و در تمام موارد نظر دوستان را پذيرفتم .
سخني از سر درد و رنج و با دلي شكسته و پر از غم و اندوه با مردم عزيزمان دارم، من با خداي خود عهد كرده ام كه از بدي افرادي كه مكلف به اغماض آن نيستم هرگز چشم پوشي نكنم من با خداي خود پيمان بسته ام كه رضاي او را بر رضاي مردم و دوستان مقدم دارم اگر تمام جهان عليه من قيام كنند دست از حق و حقيقت بر نمي دارم من كار به تاريخ و آنچه اتفاق ميافتد ندارم من تنها بايد به وظيفه شرعي خود عمل كنم من بعد از خدا با مردم خوب و شريف و نجيب پيمان بسته ام كه واقعيات را در موقع مناسبش با آنها در ميان گذارم تاريخ اسلام پر است از خيانت بزرگانش به اسلام . سعي كنند تحت تاثير دروغهاي ديكته شده كه اين روزها راديوهاي بيگانه آن را با شوق و شور و شعف پخش ميكنند نگردند. از خدا ميخواهم كه به پدر پير مردم عزيز ايران صبر و تحمل عطا فرمايد و او را بخشيده و از اين دنيا ببرد تا طعم تلخ خيانت دوستان را بيش از اين نچشد. ما همه راضي هستيم به رضايت او از خود كه چيزي نداريم هر چه هست اوست . والسلام
يكشنبه 68/1/6
روح الله الموسوي الخميني
پی نوشت ها:
1-عنوان این مطلب در اصل نام کتابی از انتشارات مبنا است که متاسفانه در دوران به اصطلاح اصلاحات مجوز انتشار نگرفت.می توانید این کتاب را از آدرسwww.iramabna.comدریافت نمایید.
2-منتظری در قم،هنوز هم 1500 نفر طلبه شهریه بگیر دارد.
3-در نجف آباد(زادگاه منتظری) به دلیل حس ناسیونالیستی هنوز هم پر از عکس های منتظری است به طوری که در مسجد جامع آن جا،عکسی بزرگ از منتظری آویزان است.
4-به دلیل احتمال قتل و آشوب (مانند واقعه چماقداران پس از فوت شریعتمدار) منتظری از طرف دولت یگان حفاظت دارد!
5-در ادامه مطلب عکس دستنوشته نامه امام را ببینید.
ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد حیدری در شنبه دهم فروردین 1387 ساعت 20:55 | لینک ثابت |
اي غريو تو ارغنون دلم
سطوت خطبهات ستون دلم
خطبههاي نماز جمعه تو
نقشه حمله با قشون دلم
چه فسوني است در فسانه تو
كه فسانهات از او فسون دلم
با دلي لالهگون ترا گوشم
اي لبت لعل لاله گون دلم
چشم از نقش تو نگارين است
مينگارد مگر بخون دلم
عقل من پاره ميكند زنجير
كه به سر ميزند جنون دلم
من هم از آن فن و فنون دانم
كه جنون زايد از فنون دلم
كلماتت چو تيشه فرهاد
ميشكافند بيستون دلم
وز مواعظ كه ميكني آنگاه
صبر ميزايد از سكون دلم
انقلاب من از تو اسلامي است
كه حريفي به چند و چون دلم
گوهر شب چراغ رفسنجان
اي چراغ تو رهنمون دلم
كفهاي همتراز خامنهاي
در ترازوي آزمون دلم
بازوان امام آنكه دگر
بي قرين است در قرون دلم
چشم اميدي و چراغ نويد
هم شكوهي و هم شكون دلم
در ركوع و سجود خامنهاي
من هم از دور سرنگون دلم
خاصه وقت قنوت او كز غيب
دستها ميشود ستون دلم
او به يك دست و من هزاران دست
با وي افشانم از بطون دلم
عرشيان ميكنند صف به نماز
از درون دل و برون دلم
من بروني نيم خدا داند
كاين صلا خيزد از درون دلم
من زبان دلم ولي افسوس
بسكه بي همزبان زبون دلم
پيرم از چرخ واژگون و عليل
بشنو از بخت واژگون دلم
چون كماني خميده ايم ليكن
تيرآهي است در كمون دلم
طوطي عشقم و زبان از بر
جمله ماكان و ما يكون دلم
در ترازوي سنجشم مگذار
اي كم عشق تو فزون دلم
درس من خارج است و حاشيه نيست
كه دگر فارغ از متون دلم
دگرم بخشي از تن و جان نيست
دل به جانان رسيده چون دلم
شهريارم لسان حافظ غيب
شعر هم شاني از شئون دلم
-------------------------------------------------------------------------------
بعد التحریر:
به پیامکی که هم اکنون به دست من رسید توجه فرمایید:
شاید اگر امید به رسیدن بهار سبز و حیات بخش نبود،تحمل سرمای سخت و جانسوز زمستان امکان پذیر نبود.باشد روزی که بهار سبز اصلاحات نیز بیاید.
نوشته شده توسط محمد حیدری در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 12:45 | لینک ثابت |

