یاد گذشته
پيرمرد به زنش گفت :
بيا يادي از گذشته هاي دور کنيم !
من ميرم تو کافه
منتظرت و تو بيا سر قرار
بشينيم حرفاي عاشقونه بزنيم !
پيرزن قبول کرد !
فردا پيرمرد به کافه رفت
و دو ساعت از قرار گذشت
ولي پيرزن نيومد !
وقتي برگشت خونه
ديد پيرزن تو اتاق نشسته و گريه ميکنه !
ازش پرسيد چرا گريه ميکني؟
پيرزن اشکاشو پاک کرد و گفت :
بابام نذاشت بيام .
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 23:59 توسط خاطره
|