پيرمرد به زنش گفت :

بيا يادي از گذشته هاي دور کنيم !

من ميرم تو کافه

منتظرت و تو بيا سر قرار

بشينيم حرفاي عاشقونه بزنيم !

پيرزن قبول کرد !

فردا پيرمرد به کافه رفت

و دو ساعت از قرار گذشت

ولي پيرزن نيومد !

وقتي برگشت خونه

ديد پيرزن تو اتاق نشسته و گريه ميکنه !

ازش پرسيد چرا گريه ميکني؟

پيرزن اشکاشو پاک کرد و گفت :

بابام نذاشت بيام .