گاو ماما می کرد ٬
گوسفند بع بع می کرد ٬
سگ واق واق می کرد .
همه با هم صدا می زدند حسنک کجایی ؟
شب شده بود
اما حسنک هنوز به خانه نیامده بود
حسنک مدت های زیادی است
که به خانه نمی آید .
او به شهری دور رفته ٬
او در آنجا شلوار جین
و تی شرت های تنگ به تن می کند .
او هر روز صبح بجای غذا دادن به حیوانات ٬
جلوی آینه به مو های خود ژل می زند
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست ،
چون او به موهای خود گلت می زند .
دیروز که حسنک با کبری صحبت می کرد ٬
کبری به او گفت که تصمیم بزرگی گرفته است ٬
کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند
و دیگر با او زندگی نکند ٬
چون کبری با پترس آشنا شده بود
و .............. !
+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 0:10 توسط خاطره
|