گاو ماما می کرد ٬


گوسفند بع بع می کرد ٬


سگ واق واق می کرد .


همه با هم صدا می زدند حسنک کجایی ؟


شب شده بود


اما حسنک هنوز به خانه نیامده بود


حسنک مدت های زیادی است


که به خانه نمی آید .


او به شهری دور رفته ٬


او در آنجا شلوار جین


و تی شرت های تنگ به تن می کند .


او هر روز صبح بجای غذا دادن به حیوانات ٬


جلوی آینه به مو های خود ژل می زند


موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست ،


چون او به  موهای خود گلت می زند .


دیروز که حسنک با کبری صحبت می کرد ٬


کبری به او گفت که تصمیم بزرگی گرفته است ٬


کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند


و دیگر با او زندگی نکند ٬


چون کبری با پترس آشنا شده بود


و .............. !